نظام الدين شامى

39

ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى )

فرمود كه به خاك انباشته‌اند از انجا روانه شده ببرج قلعه رسيد و جاى درآمدن پيدا كرد و بعبد الله نمود و فرموده بود تا از برداليق نردبانها آورده بودند تعيين كرد تا در ان موضع نهاده برآيند و بعد از نسق اين قضايا بلشكرگاه خود مراجعت نمود و لشكر بر داشته بقرشى رسيد و چهل و سه نفر مرد پيش اسپان گذاشت و صد مرد را فرمان داد تا از انجا كه بعبد الله نموده بود درآيند بر موجب فرمان در ان موضع نردبانها نهاده برآمدند و امير صاحب‌قران با صد مرد بدروازهء حصار رسيد و لشكر نيز از اندرون بدروازه رسيدند و نگاه‌بانانرا مست خراب ديدند دست بشمشير بردند و همه را هلاك كردند و درويش بوكا دروازه را بتبر بشكست و امير صاحب‌قران برغو زده درآمد مردم قرشى از خواب درآمده حال بران گونه ديدند متحيّر و عاجز ماندند و لشكر منصور قلعه را مسخّر كرده خانهاى امير موسى و اتباع ايشانرا غارتيدند و برده و اسير گرفتند و امير محمّد خوردسال بود امير صاحب‌قران فرمود كه او را گريزانيده بفرستيد تا چون بموسى رسد لشكر او از خوف و هراس پراگنده شوند ايشان به رسيدن امير محمّد انهزام به خود راه ندادند و در شب بملك كس فرستادند و لشكرها جمع كرده و متوجّه شده چهار طرف حصار را در ميان گرفتند امراى عاقل فى الحال به جهت احتياط از حصار بيرون آمدند و دروازهء طرف شهر را امير سارى بوغا نگاه داشت و دروازهء طرف خزار را امير داود و امير مؤيّد و امير حسين محافظت كردند و امير حاجى سيف الدين و عبّاس بهادر و آق‌بوغا بهادر و باقى امرا در مقام جان‌سپارى جدّ و جهد نمودند و مؤيّد با سى مرد از حصار بيرون آمد و خود را بر سپاه دشمن زده جنگى مردانه كرد درين اثنا دوركا بهادر گريخته بحصار درآمد امير صاحب‌قران عزم كرد كه آن‌روز بيرون آيد و دشمن را دست‌بردى نمايد امير حاجى سيف الدين بواسطهء آنكه در علم نجوم و رمل مدخلى داشت مصلحت نديد و گفت فردا وقت چاشت ساعتى بغايت خوبست آن‌روز موقوف داشتند و از طرف دشمن دويست مرد با توره و سپرها به زير حصار در آمدند و چون صبح بدميد ايلچى بوغا بهادر و آق‌تيمور بهادر با پنجاه مرد آماده بر دروازه رسيدند و پل خندق را انداختند و بىتوقّف بر دشمن حمله بردند و امير صاحب‌قران عليشاه و درويشك را فرمود تا با بيست سوار بمعاونت ايشان روند چون پيادگان بدشمن رسيدند تغاى بوغا بهادر شمشير كشيده رسيد آق‌تيمور بهادر راه او را گرفته بيك ضربش از پاى درآورد و در جانب امير موسى جوانى نورسيدهء اوزبيكى بود بجوانى و زور خود مغرور گرز بركشيده بميدان درآمد قزان بوغا بهادر پيش رفت و هردو